در پی چیزی میگشتم که وجود نداشت. سپس آن را ساختم.
من از جهان ساختارمند مهندسی و نرمافزار آمدم — جهانی بنا شده بر منطق، تشخیص و مسائل حلشدنی. متغیر را مییابی، علت را جدا میکنی، راهحل را به کار میبندی. سیستمها رفتاری پیشبینیپذیر دارند. مسائل نام دارند.
آنچه پس از آن رخ داد، هیچیک از این ویژگیها را نداشت.
آنچه سیستمها نتوانستند بیابند
در بیستوششسالگی، چیزی در من از هم گشود. تنم، دستگاه وجودم — هر آنچه مرا سرِ هم نگاه میداشت، به شیوههایی از هم میگسیخت که هیچ چارچوبی برایشان نداشتم. بیمارستان به بیمارستان در حیدرآباد، بنگلور و چنای رفتم. هر آزمایشی گرفته شد. هر شاخصی طبیعی بازگشت. پزشکی، پس از دیدن دستهٔ کامل گزارشها، آشکارا به من گفت: "میتوانید به هر جای دنیا بروید و از هر امکانات پزشکی پیشرفتهای بهره بگیرید. هیچ سیستمی در حال حاضر نمیتواند شما را تشخیص دهد."
او این را همچون یک نتیجهگیری گفت. من آن را همچون اطلاعات گرفتم.
آلوپاتی را رها کردم و به هر جایگزینی که یافتم روی آوردم — سیدها، وارما، ازوندرمانی، طب سوزنی، بازتابدرمانی. آهسته و ناتمام، تن بهبود یافت. آنقدر که راه بروم. آنقدر که بجویم.
آن تجربه چیزی به من آموخت که به هیچ راه دیگری نمیتوانستم بیاموزم: آنجا که پای کارما، درد و رنجِ خودمان در میان است، هیچکس نمیتواند کاری بکند. آدمی تنها باید از آن بگذرد.
سالهای میانی
پیش از همهٔ اینها، شغلی داشتم — توسعهٔ نرمافزار، همان جهان ساختارمند مهندسی که در آن هر مسئله نام و روشی دارد. در آن خوب بودم. حدود بیستوچهارسالگی، چشماندازی از ساختن چیزی بسیار بزرگتر دیدم: نهادی خُرد برای پرداختن به فقر در مقیاس وسیع، از آن دست کارها که چیزی ماندگار بر جای میگذارد. آن شغل همواره وسیلهای بود برای چیزی دیگر. سپس فروپاشی از راه رسید و هر چیز دیگر متوقف شد.
پس از بهبودی نسبی، به آشرامی آمدم و از 2014 آنجا ماندم. موجودی صفر، پسانداز بازنشستگی برداشتشده برای گذران زندگی، و هیچچیز از بودجهٔ آن نهاد برداشته نشد. نیت این بود که ژرفتر بروم — تا از راه عمل چیزی را بیابم که هیچ چیز دیگری عرضه نکرده بود. سرانجام شرایط آنجا ایجاب کرد که بیرون بیایم. بیهیچ تلخی و بیهیچ برنامهای رفتم.
آنچه را گمان میکردم شدنی است آزمودم: رستورانی — سنگهامیترا — که قرار بود به اجتماع معنوی خدمت کند و آشرامی برای رهایی را در زیر خود تأمین مالی کند. کسبوکار غذا الزامات خود را دارد. پیش از آنکه بیش از آنچه به من آموخت مرا ببلعد، بستمش.
سپس کاری در حوزهٔ املاک — بودی اسپیس — که همچون اجتماعی از جویندگان صادق در راه موکشا تصور شده بود. جهان املاک برای کارکردن، دستکاری و وارونهنمایی میطلبید. آن چشمانداز بیدرنگ آلوده شد. یکسره رهایش کردم. دیگر کسبوکاری در کار نبود. تصمیم روشن بود: بنیادی تأسیس کنم و یوگا، آیورودا و تانترا را مستقیماً همچون راهی برای شفا به هم بپیوندم. آن کار آغاز شد. آنگاه دیوی شاکتی پیتم را آشکار کرد — اینکه این سرزمین بهراستی چیست و قرار است چه شود. مرکز آروگیا کنار گذاشته شد. همهٔ تمرکز به ناگا پراتیشتا رفت. آن اکنون به انجام رسیده است. مرکز آروگیا دارد باز میگردد.
آنچه دیدم
در سالهایی که از پی آمد، در هر سنتی که دستم میرسید جستوجو کردم. در آشرامها زیستم. به مکانهای مقدس سفر کردم. آنچه را یوگا، سیدها و آیین عرضه میکردند کاویدم — نه همچون یک گردشگر، بلکه همچون کسی با مسئلهای مشخص و حلنشده که در پی آن است ببیند بهراستی چه چیزی کار میکند.
آنچه یافتم شکافی بود که هیچکس صادقانه به آن نمیپرداخت.
هر سیستمی به یک لایه میپردازد. پزشکی تن را میگیرد. رواندرمانی ذهن را. یوگا با دستگاه انرژیایی کار میکند. آیین را جهان مدرن همچون خرافه کنار میگذارد. هیچیک با دیگری سخن نمیگوید. و کسی که مسئلهای ژرف و حلناشدنی دارد، از میان شکافهای همهٔ آنها فرو میافتد — برای نشانهها درمان میشود، در حالی که ریشه دستنخورده میماند.
این نقصی در طراحی نبود. یک پیشفرض بود: اینکه رنج یک علت، یک لایه و یک راهحل دارد. چنین نیست. و تا زمانی که به لایهای نپردازی که در وهلهٔ نخست مسئله را پدید آورده است، مسئله باز میگردد. همیشه باز میگردد.
آنچه دریافتم
ژرفترین مسائل — آنها که به درمان پاسخ نمیدهند، که در هر شرایطی تکرار میشوند، که پزشکی نمیتواند نامشان را بگوید و رواندرمانی به آنها نمیرسد — ریشهای دارند که هیچیک از این سیستمها صادقانه به آن نمیپردازد.
آن ریشه کارمایی است. نه در مقام یک موضع دینی. بلکه همچون چیزی که مستقیماً شاهدش بودم: انباشت دقیقِ آنچه به هستی سپرده شده، که به شیوههایی باز میگردد که هیچ تصادفی توضیحشان نمیدهد. مهندسِ درون من نمیتوانست این را کنار بگذارد. الگو بیش از آن پیوسته، بیش از آن دقیق و بیش از آن بیاعتنا به باور یا ناباوری بود.
هیچ نهادی که یافتم مستقیماً به این لایه نمیپرداخت. برخی میپذیرفتند که وجود دارد. هیچکدام چارچوبی نساخته بودند که صادقانه با آن کار کند — بیخرافه، بیوعدههای دروغین، و بیآن نمایشی که بخش بزرگی از جهان معنویت جایگزین نتایج واقعی کرده است.
آن تصمیم
در دسامبر 2021، از هیمالیا در سفر بودم و در کویمباتور توقف کردم. ایستاده در هوای صبحگاهی نزدیک کوهها، چیزی در جای خود نشست. دانستم — من جایی نمیروم. اینجا خواهم ماند. آنچه را نتوانستم بیابم، خواهم ساخت.
پولی نداشتم. از 2014 حقوقی نگرفته بودم. بدهکار بودم. وقتی نخستین بیعانهٔ زمین را پرداختم، ₹10,000 در حسابم داشتم — پولی که دوستی برای هزینههای شخصی به من داده بود. برداشتمش و همچون بیعانه دادم.
آنچه پس از آن رخ داد را نمیتوانم به برنامهریزی نسبت دهم. منابع از راه رسیدند. آدمها در لحظههای درست پدیدار شدند. در سه ماه، زمین به دست آمد. در ماههای پس از آن، بنایی برپا شد آنجا که هیچ نبود. از کسی که گاه در قطارها میخوابید چون توان اجارهٔ جایی را نداشت، رسیده بودم به داشتن مزرعهای در کنار کوههای ولیانگیری.
این با راهبرد ساخته نشد. با شفافیت ساخته شد.
آنچه در حال ساختهشدن است
مرکز آروگیای بهاوانی همان کار شفابخشی است که اکنون در جریان است — بنا شده بر یک فهم: اینکه شفای کامل نیازمند پرداختن همزمان به همهٔ لایههاست. آیورودا برای امر جسمانی. یوگا برای امر انرژیایی. آیین برای آنچه زیر هر دو نهفته است. این یک اقامتگاه استراحت یا عرضهای در بازار تندرستی نیست. چارچوبی است برای کسانی که مسائلشان از هر سیستم دیگری که آزمودهاند دیرپاتر بوده است.
ناگا پراتیشتا بر این سرزمین به انجام رسیده است. مار — کهنترین انرژی نگاهبان در این سنت — تقدیس شده و اینجا حاضر است. این چیز کوچکی نیست. این نشان میدهد که این سرزمین زمینی فعال است، نه پروژهای در انتظار آغاز.
خودِ شاکتی پیتم آن چیزی است که از پی میآید. این سرزمین سرچشمهٔ همهٔ 64 شاکتی پیتم را در خود دارد — نه یک پاره، بلکه رویدادِ سرآغاز. آن کار یکسره از مرتبهای دیگر است، و در اوت 2027 آغاز خواهد شد. با جاهطلبی انسانی ساخته نمیشود. گامبهگام آشکار میشود، همانگونه که کیهان امکانش را فراهم میآورد.
این برای کیست
نه برای کسانی که در پی آرامشاند. نه برای کسانی که تجربهای معنوی میجویند تا همچون خاطرهای با خود به خانه ببرند.
این مکان برای کسانی است که به تهِ آنچه سیستمهای متعارف عرضه میکنند رسیدهاند — پزشکی، رواندرمانی، شفای جایگزین، جستوجوی معنوی — و چیزی نیافتهاند که به ریشه بپردازد. کسانی که جایی در درون خویش میدانند آنچه بر دوش دارند ژرفتر از آن است که کسی توانسته باشد تشخیصش دهد یا به آن بپردازد.
آن آدمها به وعدهای دیگر نیاز ندارند. آنان به صداقت دربارهٔ آنچه بهراستی آنجاست نیاز دارند — و به چارچوبی که توان کارکردن با آن را داشته باشد.
— مانیماران
بنیانگذار، بهاوانی شاکتی پیتم